پارت هشتم :
نمیدانستم دارم چه میکنم، فقط میرفتم که شاید آرام شوم، دم در منتظر بود، سریع داخل رفتم و در را بست. بلوز و شلوار سورمهای رنگی با خطهای سفید به تن داشت، دست برد و موهای روی پیشانیاش را عقب زد.
_ لعنتی تو چرا هرروز خوشگلتر میشی؟
قلبم ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما

لطفا صبر کنید...

سادات.۸۲
0یه کاسه ای زیر نیم کاسشه